مسائل دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم
(بخش اول)

مصاحبه صادق افروز با تراب ثالث

صادق افروز : نظر شما در مورد دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم چیست ؟ وقتی برنامه های سازمان ها و گروه ها و احزاب چپ ایران را مطالعه می کنیم متوجه می شویم که یک درک غلط از دوران گذار و سوسیالیسم وتفاوت بین آنها در این برنامه ها وجود دارد. من می توانم یک لیست طولانی از برنامه این گروه ها را در این مورد بیاورم . در این جا به اختصار تنها اشاره ای می کنم به برنامه فدائیان کمونیست. این رفقا در برنامه شان آشکارا این اغتشاش فکری را به نمایش می گذارند .در برنامه این سازمان چنین می خوانیم :


 

"سوسیالیسم پایان راه رفرماسیون اقتصادی اجتماعی ثابتی نیست بلکه دوران گذار از سرمایه داری به

به کمونیسم است .می دانیم مبارزه طبقاتی در سوسیالیسم (!) ابعاد جدیدی به خود می گیرد . "


 

همه این برنامه ها با این درک نوشته شده اند که سوسیالیسم همان دوران گذار است که با پیروزی کارگران آغاز میشود و این خلاف درکی است که مد نظرمارکس و لنین بود. درکی که براین باوربود که بین وجه تولید سرمایه داری و وجه تولید سوسیالیستی یک دوران طولانی گذار هست . و آن طور که مارکس بارها تکرار کرده در این دوره دولت چیزی جز دیکتاتوری انقلابی طبقه کارگر نمی تواند باشد .این برنامه ها هیچکدام این را درک نکرده اند . دراین رابطه لطفا درکتان را از دوران گذار ، حکومت کارگری ، دیکتاتوری پرولتاریا ، دمکراسی پرولتری ، و سوسیالیسم بیان کنید .آیا با لنین هم عقیده هستد که همان طور که بارها در جزوه هایش بخصوص بعد از انقلاب اکتبر اشاره کرده سوسیالیسم جامعه ای است عاری از طبقات عاری از استثمار .رفقای چپ ایرانی اولا ازدولت سوسیالیستی صحبت می کنند بعد می گویند مبارزه طبقاتی در سوسیالیسم که خیلی با نظرات لنین فرق دارد . خواهش می کنم نظرتان را دراین مورد باز کنید .


 

تراب ثالث : به نظر من ضرورت دوران گذار را از چند لحاظ می توان مورد توجه قرار داد. اول این كه هنگامی که از انقلاب صحبت می كنیم، این در دیدگاه مارکسیستی خود دو جنبه دارد. یکی بعد سیاسی و دیگری بعد اجتماعی آن است . منظورم از بعد سیاسی یا تحول سیاسی تغییر طبقه حاکم است. در انقلاب سیاسی قدرت سیاسی از یک طبقه به طبقه دیگر یا از بلوکی از طبقات به بلوک دیگری از طبقات منتقل می شود. به طور مثال در انقلاب های بورژوا دمکراتیک قدرت سیاسی از اشراف و فئودال ها به بورژوازی منتقل می شود . درضمن منظور من از بورژوازی فقط سرمایه داران نیستند بلكه خرده بوژوازی نیز در این قدرت سهیم می شود. در راس این بلوک اما سرمایه داران بزرگ بودند. بنابر این در هر انقلابی ، چه بورژوا دمکراتیک و چه سوسیالیستی یک جنبه از این انقلاب، انتقال قدرت سیاسی است . ولی انتقال قدرت سیاسی به این دلیل صورت می گیرد كه انقلاب اجتماعی بتواند انجام شود. در نتیجه هر انقلاب سیاسی انقلابی اجتماعی نیز به دنبال خود دارد. یعنی انقلابی كه بواسطه آن وجه تولید جاری به وجه تولید جدیدی متحول می شود. هدف از انقلاب سیاسی در واقع همین انقلاب اجتماعی است. یعنی تغییر کل نظام. بنا بر این هرگاه از انقلاب بورژوا دمکراتیک یا انقلاب سوسیالیستی صحبت می کنیم باید هم جنبه سیاسی و هم جنبه اجتماعی آن را در نظر بگیریم. حال اگر بخواهم به سوال شما باز گردم خود همین انقلاب اجتماعی یعنی دوران گذار. یعنی آن تغییراتی که باید صورت گیرد تا یک وجه تولید از آنچه هست به چیز دیگری تبدیل شود مستلزم دوره ای از تحولات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است. همین را به طور کلی دوران گذار می نامیم.


 

اما یک تفاوت مهم بین انقلاب سوسیالیستی و انقلاب بورژوا دمکراتیک وجود دارد. تقریبا بخش عمده انقلاب اجتماعی بورژوایی قبل از انقلاب سیاسی انجام می شود. انتقال اقتصادی اجتماعی از وجه تولید فئودالی به وجه تولید سرمایه داری در بطن جامعه فئودالی آغاز می شود. یعنی، رشد تولید کالایی در دل جامعه فئودالی. مثلا، مارکس در توضیح رشد تولید كالایی به نقش نیروی دریایی انگلیس، پرتغال، هلند و اسپانیا در دوران فئودالی اشاره می کند. این نیروی دریایی که به تجارت جنبه بین المللی و گسترده ای می دهد، بازار وسیعی برای محصولات مانوفاکتور ایجاد كرد كه موجب گسترش سریع تولیدكالایی و بطور كلی مناسبات سرمایه داری در بطن جامعه فئودالی شد. به همین دلیل هرگاه انقلاب بورژوا دمکراتیک را مورد مطالعه قرار دهید متوجه خواهید شد که بورژوازی حتی قبل از انقلاب سیاسی صاحب قدرت عظیم اقتصادی بود. به پشتوانه همین قدرت اقتصادی، بورژوازی حتی قبل از انقلاب سیاسی به نحوی از انحا در قدرت سیاسی نیز سهیم بود. به طور مثال در انگلیس، فرانسه، پرتغال، هلند و اسپانیا اشکالی از پارلمان که بورژواری نیز در آن شركت داشت و می توانست از منافع خود دفاع كند. وجود داشت. در انگلیس ١٠٠ سال قبل از آنکه کرامول بیاید و ماجرا را با سلطنت و اشرافیت فیصله دهد، بورژوازی به نوعی با اشرافیت و فئودالیسم در قدرت شریك بود. در فرانسه نیز قبل از انقلاب "کبیر" بورژوازی فرانسه به عنوان جماعت سوم در كنار اشرافیت و كلیسا در پارلمان سلطنتی نمایندگان خود را داشت. این مثال ها همه بیانگر این واقعیت است که سرمایه داری قبل از انقلاب سیاسی و تسخیر قدرت به مرحله ای از رشد اقتصادی اجتماعی در بطن همان جامعه كهن می رسد. ولی این به معنی توقف انقلاب اجتماعی پس از پیروزی انقلاب سیاسی نیست . بورژوازی هنگامی که حاکم می شود و قدرت سیاسی را در دست می گیرد اقدامات دیگری نیز انجام می دهد تا مقررات دست و پا گیر فئودالی را از جلوی پای مناسبات کالایی بردارد و به آن باج دادن های محلی در گوشه و کنار خاتمه دهد. به طور خلاصه باید گفت تلاش هایی را که بورژوازی پس از کسب قدرت سیاسی در جهت ایجاد بازار واحد ملی انجام می دهد نیز می توان جزیی از اقدامات دوران انتقال از فئودالیسم به سرمایه داری محسوب كرد. در این دوره هنوز نمی توان گفت که سرمایه داری به طور کامل غلبه کرده است. هنوز تولید کالایی تعمیم یافته نیست. علیرغم آنکه خیلی از تحولات از جامعه فئودالی به سرمایه داری قبل از انقلاب بورژوا دمکراتیک انجام می شود ولی ادامه و استحكام این تحولات به پس از پیروزی انقلاب موکول می گردد. از جمله این تحولات می توان به دو موضوع مهم وکلیدی اشاره كرد كه در واقع به نوعی معرف دو تكلیف اصلی انقلابات بورژوایی محسوب می شوند. اول مسئله ارضی و دوم وحدت ملی است. انقلاب ارضی چیزی نبود که فئودال ها و اشرافیت قبل از انقلاب بورژوا دمکراتیک به راحتی به آن رضایت دهند. با قهر انقلاب مجبور به پذیرش شدند. در مورد وحدت ملی نیز باید گفت که در بسیاری كشورها از میان برداشتن قدرت های محلی و ایجاد بازار واحد ملی بدون انقلاب امکان پذیر نبود. یعنی حتی در مورد سرمایه داری نیز یک دوره انتقالی پس از پیروزی انقلاب وجود دارد. مشخصا حل مسئله ارضی و مسئله ملی. به عبارتی، دوران انتقال از فئودالیزم به سرمایه داری در اروپا از قرن ١٥ شروع شد و در بسیاری كشورها شاید دو قرن قبل از انقلابات بورژوایی در جریان بود. بعد از انقلابات بورژوایی نیز این انتقال ادامه می یابد. قرون ١٧ و ١٨ ما چنین دورانی را شاهدهستیم. در بسیاری از كشورهای اروپایی حتی در قرن ١٩ هنوز نمی توان گفت وجه تولید سرمایه داری غلبه كرده است.


 

در انقلاب سوسیالیستی اما ماجرا کاملا متفاوت است. به این معنی که سوسیالیسم به منزله اجتماعی کردن مالكیت در تولید نمی تواند قبل از تسخیر قدرت سیاسی صورت بگیرد. مالکیت خصوصی می تواند در داخل اقتصاد ماقبل سرمایه داری رشد كند، اما مالكیت اجتماعی نمی تواند بدون الغای مالكیت خصوصی به واقعیت تبدیل شود. نمی توان در یک محیط محدود و یا منزوی دردل جامعه سرمایه داری مناسبات خرد سوسیالیستی برقراركرد . مالکیت سوسیالیستی از آن جا که باید کل تولید اجتماعی را درکنترل اجتماعی قرار دهد نمی تواند خرد خرد و تکه تکه در این شهر یا آن شهر و یا در این کارخانه و آن کارخانه در بطن جامعه سرمایه داری پدیدار شود . تولید سوسیالیستی یا باید سراسری باشد و یا هیچ نیست.


 

البته بعضی از جنبه های تحولات فرهنگی و یا اجتماعی سوسیالیستی در بطن جامعه سرمایه داری آغاز می شود اما این جوانب اغلب نكاتی حاشیه ای هستند و اصل مالكیت خصوصی را زیر سئوال نمی برند. به طور مثال بیمه بیکاری. بهداشت مجانی و شرایط رفاه اجتماعی که اغلب در نتیجه مبارزات کارگران بدست می آیند، خصلت سرمایه دارانه ندارند، اما این ها معرف تغییری در سطح باز توزیع اند و نه در سطح تولید و مالكیت. نوعی عادلانه تر کردن توزیع که به نحوی عواقب وخیم جامعه سرمایه داری را ملایم تر سازد. البته این جا هم باید تاكید كرد كه حتی در مقوله مالكیت هم ما نقدا شاهد زیر سئوال رفتن مالكیت خصوصی هستیم. مثلا پدیده شركت های سهامی به قول خود ماركس معرف نوعی اجتماعی كردن مسخ شده هستند. اجتماعی كردن مالكیت برای حفظ مالكیت خصوصی. یعنی می خواهم بگویم که نمی توانیم این مسئله را کاملا سیاه وسفید بکنیم. در انتقال به سوسیالیزم نیز پدیده های انتقالی را می توان در دل خود جامعه سرمایه داری مشاهده كرد اما برخلاف دوران انتقال از فئودالیزم به سرمایه داری كه مالكیت خصوصی سرمایه داری در كنار مالكیت فئودالی رشد كرد، در جامعه سرمایه داری مالكیت سوسیالیستی قبل از انقلاب نمی تواند وجودداشته باشد.


 

پس اگر بخواهیم این بخش را خلاصه کنیم باید گفت: هر انقلابی در واقع هم انقلاب سیاسی است و هم انقلاب اجتماعی. و در انقلابات مختلف این دوجنبه از تحول انقلابی كمیت و كیفیت متفاوتی بخود می گیرند. گاهی جنبه اجتماعی انقلاب اهمیت ناچیزی دارد چرا كه هدف انقلاب صرفا انتقال قدرت از جناحی از طبقات حاكم به جناحی دیگر است و تحول انقلابی شامل وجه تولیدنمی شود. اما آنجا كه باید وجه تولید جدیدی جایگزین وجه تولید كهن شود، انقلابی اجتماعی نیز لازم است كه در یك دوره تاریخی اولی را به دومی متحول سازد. یعنی. گاهی هدف اصلی انقلاب سیاسی در واقع انقلاب اجتماعی است. مارکس این دوران را دوران انتقال و یا دوران گذار می نامد.


 

در مقایسه بین انقلابات بورژوایی و سوسیالیستی باید گفت كه هر چند هردو تركیبی از انقلابات سیاسی و اجتماعی را در خود دارند. اما در اولی وجه سیاسی غالب تر است در صورتی كه در دومی جنبه اجتماعی. چرا كه وجه اجتماعی انتقال به سرمایه داری در بطن جامعه ماقبل سرمایه داری آغاز می شود در صورتی كه انتقال به سوسیالیزم باید عمدتا پس از انقلاب سیاسی صورت گیرد. و بسیار پیچیده تر است چرا كه از صفر آغاز می شود.


 

نكته دوم این كه در کتاب گروندریسه. مارکس در واقع تلاش می كند كه دوران انتقال را تئوریزه کند. در این اثر مارکس می گوید که هر وجه تولید در واقع متشكل از چهار وجه مختلف است. اول تولید به معنی اخص کلمه، یعنی رابطه بین ابزار تولید و کار در خودعرصه تولید. د وم وجه توزیع. یعنی چگونگی توزیع محصولات تولید شده. سوم وجه مبادله. یعنی افراد چگونه کالاهایی را كه در توزیع به دست آورده اند با دیگران مبادله می كنند. و چهارم وجه مصرف است. در هر وجه تولیدی این چهار وجه ویژگی آن وجه تولید را با خود حمل می كنند و با وجوه مشابه وجوه تولیدی دیگر متفاوتند. به طور مثال در جامعه كمونیستی وجوه تولید، مصرف، مبادله و توزیع با این وجوه در جامعه سرمایه داری کاملا متفاوت هستند. از دیدگاه مارکس در یک وجه تولیدی جا افتاده و به بلوغ رسیده. این چهار وجه باید با هم هم خوانی داشته باشند. و این در حالی است که این چهار وجه باهم و هم زمان تغییر نمی کنند. از نظر مارکس در تغییر از یك وجه تولید به وجه تولید دیگر یک دوره تاریخی لازم است تا این چهار وجه با هم منطبق شوند. به طور مثال پس از انقلاب سوسیالیستی می توان با یك ضربه حقوقی از بوژوازی بزرگ خلع یدكرد. یعنی یك شبه نحوه توزیع محصول اجتماعی را تغییر داد. اما با این كار هنوز كوچكترین تغییری در وجه تولید به معنی اخص كلمه و یا وجه مبادله و مصرف انجام نگرفته است. این چهار وجه اگرچه باهم مرتبط هستند ولی باهم و هم زمان تغییر نمی كنند و با هر تغییری در هر وجهی از این نظام به هم پیوسته مابقی وجوه خود را بطورخودكار منطبق نمی کنند. برای این انطباق دوره ای از گذار لازم است. بخصوص زمانی که انقلاب عامل اصلی این مداخله باشد. و بخصوص هنگامی كه باید این دگرگونی با نقشه و برنامه صورت بگیرد.


 

این همان تئوری است که بر اساس آن می توان ضرورت دوران گذار را توضیح داد. مارکس در کاپیتال توضیح می دهد دوران گذار از فئودالیزم به سرمایه داری در اروپا شاید سه قرن طول کشید. مرحله ای که مارکس "دوران تولید کالایی ساده" می نامد. در انگلیس پس از آنکه کرامول قدرت را به دست می گیرد هنوز بیش از یك قرن طول می كشد تا سرمایه داری به صورت یک سیستم بالغ و جا افتاده مستقر شود. همین طور در فرانسه. با اینكه انقلاب بورژوایی دو قرن بعد از انگلیس رخ می دهد، هنوز نیم قرن دیگر طول می کشد تا سرمایه داری در فرانسه غالب شود. انطباق وجوه مختلف تولید به زمان احتیاج دارد.


 

البته مدت انتقال بستگی به شکل انقلاب و شرایط اقتصادی زمان دارد. مثلا، درجه رشد نیروهای مولده. به طو ر مثال اگر انقلاب سوسیالیستی در کشورهای پیشرفته صورت بگیرد، زمان انتقال کوتاه خواهد بود. از یک سو قدرت اصلی اقتصاد جهانی در دست کارگران است و از سوی دیگر مزاحمت های قدرت های امپریالیستی وجود ندارد چرا كه مقاومت آنها قبلا در هم شکسته شده است. ولی اگر انتقال در کشورهای پیرامونی آغاز بشود بسیار کند تر خواهد بود. هم سطح نیروهای مولد نازل تر است و هم کشورهای پیشرفته سرمایه داری یک لحظه از مزاحمت و خرابکاری غافل نخواهند بود. بحث در مورد زمان انتقال باید به طور کنکرت و مشخص صورت بگیرد. بسته به اینکه در کجا انجام شود زمان انتقال متفاوت خواهد بود، و تاثیر متقابل انتقال در كشورهای مختلف بر یكدیگر و سرعتی كه یك انتقال به كمك دیگری كسب می كند نیز باید در نظر گرفته شود. اما این انتقال همه جا ضروری است. و اگر نظام سرمایه داری فقط در مراكز اصلی جهانی اش از میان خواهد رفت پس انتقال نیز فقط در صحنه جهانی قابل تحقق است. این، بطور خلاصه تئوری مارکس در مورد دوران انتقال است.


 

در خاتمه باید گفت ماركس در رابطه با انقلاب سوسیالیستی عنصر جدیدی را به این تئوری اضافه می کند وآن عنصر آگاهی است. بعد از انقلاب سوسیالیستی كار پرولتاریا به مراتب دشوارتر است ازآن چه بورژوازی بعد از انقلابش انجام داد. مثل این كه در انقلابات بورژوایی تاریخ در جریان حرکتش به رودخانه ای رسیده بود كه باید از آن جهش می كرد. اما این سوی رودخانه با آن سوی آن تفاوت چندانی نداشت. در حالی که در انقلاب سوسیالیستی تغییری کیفی بین جامعه قبل و بعد از انقلاب وجود خواهد داشت. به همین جهت در دوران انتقال به سوسیالیسم به نقش آگاهانه طبقه ای که رسالت تاریخی این انتقال را بر عهده دارد، نیاز داریم. و این همان مقوله ای است که مارکس از آن به عنوان دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نام می برد. باید به استفاده ماركس از مقوله انقلابی دقت كرد. یعنی اگر این دیکتاتوری به طور انقلابی مناسبات کهن را دستخوش تغییر و تحول نسازد، انتقال صورت نخواهد گرفت. پس این گذار باید آگاهانه و با برنامه باشد. همانگونه که مارکس در مانیفست توضیح می دهد زمانی که کارگران طبقه حاکم می شوند، اقدامات اقتصادی لازم را بطور دائم تصحیح و تکمیل می کنند و با ناكافی یافتن هر اقدامی به ناچار به اقدامات بیشتر و دیگری روی می كنند. بنابراین مداخله آگاهانه این طبقه ویژگی این دوره از انتقال است.


 

صادق افروز : شما به وضوح تئوری دوران گذار را از دیدگاه مارکس باز کردید و تفاوت های دوران گذار از فئودالیسم به سرمایه داری و از سرمایه داری به سوسیالیسم را شرح دادید .از دید مارکس پیروزی انقلاب کارگری تازه آغاز دوره ای است که طبقه کارگر باید آگاهانه وجوه مختلف تولید را باهم هماهنگ کند تا به سر منزل مقصود که سوسیالیسم است برسد .دوره ای که مارکس از آن به عنوان دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا یاد می کند . خوب حالا برای ما باز کنید که آیا لنین و دیگر رهبران بلشویک با همین درک انقلاب ١٩١٧ روسیه را رهبری کردند ؟ آیا از دید آنها پیروزی انقلاب اکتبر به معنی آغاز دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم بود ؟ و بعد چه اتفاقاتی افتاد که منجر به شکست انقلاب شد ؟ دوران گذار با موفقیت طی نشد و دوباره وجه تولید سرمایه داری غالب گشت .

 

تراب ثالث : به نظر من رهبران و متفكرین طراز اول انقلاب اکتبر، کسانی چون لنین، ترتسکی ، بوخارین و پربرژنسکی همگی بر این نظر بودند که با تسخیر قدرت سیاسی، دوران گذار به سوسیالیزم آغاز شده است. تمام برنامه ریزی حزب بلشویك متكی بر این اصل بود كه سوسیالیزم تازه از صفر باید ساخته شود و دوره ای از ساختمان سوسیالیزم لازم است تا به جامعه سوسیالیستی برسیم. وتلقی شان از سوسیالیزم در واقع همان مفهوم فاز اول جامعه كمونیستی ماركس بود. من هرکسی را که مخالف این نظر است به چالش می طلبم. تاكید كنم این رهبران همگی و بدون استثنا بر این باور بودند که سوسیالیسم جامعه ای است که در پایان دوران گذار به آن خواهند رسید. و این جامعه ای خواهد بود عاری از طبقات، عاری از استثمار و بدون دولت. اما این هنوز همان فاز عالی جامعه کمونیستی آینده نیست. یعنی جامعه در سوسیالیزم هنوز به آن در جه از رشد و بلوغ نرسیده که بنا به گفته مارکس هرکسی به اندازه استعدادش در تولید اجتماعی شركت كند و به اندازه نیازش از محصول اجتماعی برداشت كند. هنوز اجبار اقتصادی برای كار هست. اگر کار نکنید چیزی دریافت نخواهید کرد. به نسبت سهمی که شما به جامعه داده اید به شما خواهند داد. مثلا، مارکس در این فازبه وجود برخی بقایای وجه توزیع بورژوایی اشاره می كند. ولی تاكید كنم خصوصیات اصلی این جامعه از نظر همه ماركسیست های روسیه بسیار مشخص است: الغای استثمار، الغای طبقات و الغای دولت. با وجود اینكه هنوز بقایای وجه توزیع سرمایه داری در فاز اول جامعه كمونیستی وجود دارد، اما فاز اول بیشتر شبیه فاز دوم جامعه كمونیستی است تا جامعه سرمایه داری. فراموش نكنیم كه صحبت از دو فاز یك وجه تولید جا افتاده است. نه دو وجه تولید متفاوت. مثلا اینکه اگر در فاز اول تا کار نشود دریافت نخواهد شد به این معنی نیست كه در این دریافت از كل تولید اجتماعی روابط استثماری مداخله دارند. در فاز اول یعنی در سوسیالیزم نیز همانند جامعه عالی كمونیستی تولید کنندگان بر محصول اضافه اجتماعی کنترل كامل دارند و آن سازمانی که جامعه را هدایت می کند دولتی نیست بر فراز جامعه که بخواهد از منافع یک طبقه در برابر طبقه ای دیگر حمایت کند، بلكه نوعی سازمان اداری تنظیم مالكیت سوسیالیستی بر تولید است. یعنی دیکتاتوری پرولتاریا دیگر وجود ندارد و به اصطلاح رایج ماركسیستی پژمرده شده است. اگر ادبیات بلشویک ها و کمینترن را در این دوره مطالعه کنید، جز این چیزی نمی بینید. از دید بلشویک ها مسئله به این صورت بود که ساختمان سوسیالیسم در دوران گذار آغاز می شود و پس از دوره ای تاریخی و آن هم در مقیاسی بین المللی به پایان می رسد و وجه تولید سوسیالیستی به وجه غالب تولیدی تبدیل می گردد و جامعه وارد فاز اول کمونیسم خواهد شد.


 

البته یک مقدار از گیج سری امروزه به دلیل استفاده های نادرست از همین دو مقوله سوسیالیسم و کمونیسم است كه مقداری از آن را حتی می توان متوجه خود مارکس و انگلس کرد. آنها در جاهای مختلف این دو واژه را هم به صورت مترادف و هم متفاوت به كار گرفته اند. اما قدری كنكاش نشان می دهد كه در خیلی جا ها آن جا كه از وجه تولید آینده صحبت می کنند واژه سوسیالیسم را به كار می گیرند و از" مالكیت سوسیالیستی" صحبت می كنند. اما آن جا كه از جامعه آینده به طور كلی صحبت می کنند، كمونیزم و مراحل مختلف جامعه كمونیستی را ترجیح می دهند. یعنی، معمولا واژه سوسیالیسم به منظور بیان مالکیت اجتماعی بكار گرفته می شد. به همین دلیل در متون تئوریک شما كمتر جایی می بینید كه ماركس یا انگلس از وجه تولید كمونیستی صحبت كنند. زیرا در استعمال رایج آن زمان كمونیزم رابطه نزدیكی با كمون (نوعی تجمع اشتراكی) و زندگی كمونی داشت و عمدتا به مثابه مقوله ای اجتماعی بكار گرفته می شد تا اقتصادی سیاسی. و در كمتر جایی می بینید كه از جامعه سوسیالیستی نام ببرند.


 

بعلاوه، اضافه بر همه این اشكالات باید به ریشه های سیاسی این اختلاف نیز اشاره كرد. خود مارکس به توضیح آن می پردازد. از او می پرسند چرا اسم خودتان را کمونیست گذاشتید؟ چرا شما که مدام از وجه تولید سوسیالیستی صحبت میکنید اسم گروهتان را کمونیست گذاشته اید؟ در پاسخ مارکس می گوید به دلیل وجود جریانات مختلف سوسیالیسم ارتجاعی ترجیح می دادیم با آنها قاطی نشویم. بنابراین با انتخاب نام کمونیسم مارکس می خواهد خود را از سوسیالیست های تخیلی آن دوران. سن سیمونی و بابوفی متمایز کند. اما این جا باید گفت در همان موقع فقط در فرانسه چنین تفسیری از واژه کمونیسم رواج داشت. و ماركس عملا این تعریف را به كار می برد. اما در همان زمان در انگلیس اتفاقا واژه سوسیالیسم از اعتبار بیشتری برخوردار بود تا كمونیزم. می بینیم در سطح بین الملل نیز پس از گذشت چند سال، انترناسیونال دوم خود را انترناسیونال سوسیالیستی می نامد. خلاصه ما به کسی مثل هال دریپر احتیاج داریم که برود و ریشه های این واژه ها را در قرن ١٨و ١٩ در بیاورد و كاربردشان توسط ماركس و انگلس را واقعا بشكافد و به این اغتشاش پایان دهد. ولی تا آنجا که من آشنایی دارم مارکس در چارچوب مقولات اقتصادسیاسی بیشتر واژه سوسیالیسم را بكار می گرفت و هر جا جامعه آینده را مد نظر داشت عمدتا از کمونیسم استفاده می كرد.


 

ریشه دیگر این اغتشاش فکری را باید در فعالیت های احزاب سوسیال دموكرات آن دوران جستجو كرد. مثلا هنگامی که یک حزب سوسیال دمکرات در انتخابات شرکت می کرد برنامه انتخاباتی اش معروف می شد به برنامه سوسیالیستی. شاید در خیلی جا ها در این برنامه های لحظه ای و كوتاه مدت چیزی جز خواست های ابتدایی نبود اما به هر حال این احزاب در برنامه دراز مدت حزبی خودشان بخش حد اكثر هم داشتند. یعنی آن بخش كه فقط پس از سرنگونی سرمایه داری میسر می شود. به عبارت ساده تر در ادبیات بین الملل دوم مقوله سوسیالیزم تبدیل شد به نامی برای آن جامعه ای كه پس از سرنگونی دولت سرمایه داری و پس از كسب قدرت توسط پرولتاریا به دنبال اجرای بخش حد اكثر برنامه سوسیال دموكراسی تحقق خواهد یافت. و آن جا كه از رهبران آن زمان سئوال می شد ارتباط این جامعه سوسیالیستی با جامعه كمونیستی كه ماركس در نقد برنامه گوتا نام برده چیست پاسخ این بود كه این در واقع فاز اول همان جامعه كمونیستی است. مشاهده می كنید كه لنین نیز در دولت و انقلاب دقیقا به همین مساله اشاره می كند و هنگامی كه در باره جامعه سوسیالیستی صحبت می كند اشاره دارد كه "آن طور كه مرسوم است" این همان فاز اول جامعه كمونیستی است. خلاصه می خواهم بگویم این اغتشاش ریشه های تاریخی دارد و حتی در خود متون ماركس و انگلس نیز باید با محتوی تاریخی آشنا بود والا جا برای برداشت نادرست فراوان است.


 

به هر حال، از نظر خود من هیچ فرقی بین این دو واژه وجود ندارد و می توان به صورت مترادف به كار گرفت. اتفاقا امروزه واژه کمونیست آن قدر بدنام شده که من ترجیح می دهم بیشتر از سوسیالیست استفاده کنم. امروز تا می گویی کمونیست شما را مترادف می کنند با احزاب وابسته به شوروی سابق. بنا بر این خیلی ها ترجیح می دهند خود را سوسیالیست بنامند تا کمونیست.


 

اما در چپ ما علت اصلی این اغتشاش به سال ١٩٣٦ بر می گردد. در این سال استالین كه ده سال قبلش با شعار سوسیالیزم در یك كشور به قدرت رسیده بود، ادعا کرد که کار ساختمان سوسیالیسم به پایان رسیده است. استالین در این ادعا به میزان دولتی شدن اقتصاد اتكا می کند. اگر به نوشته های لنین برگردیم متوجه می شویم که او اقتصاد جوان شوروی را با ٣ بخش عمده توضیح می داد. دربخش اول هر چند از لحاظ مالكیت در اختیار دولت قرار داشت كم و بیش همان روابط دوران تزار و همان تكنو كرات های سابق حاكم بودند. این بخش را لنین بخش سرمایه داری دولتی می نامید. بخش دوم بخش خصوصی بود و در اختیار سرمایه داران خصوصی و بخش سوم که بخش کوچکی از اقتصاد را تشکیل می داد بخش سوسیالیستی بود. در تعریف لنین، در این بخش سوسیالیستی کنترل و مدیریت هر دو در دست کارگران بود. در بخش دولتی نیز گفته می شدكنترل از طریق حزب در واقع در دست پرولتاریاست هر چند تولید را یک عده تکنوکرات می چرخانند. اما با وجود این، این بخش به صرف دولتی بودن سوسیالیزم نامیده نمی شد.


 

استالین از طرفی بخش واقعا سوسیالیستی را كاملا از میان می برد و از طرف دیگر بخش دولتی را همان سوسیالیزم می نامد. و با این ترفند "اثبات" می كنند ساختمان سوسیالیسم تکمیل شده است. در این دیدگاه حزب همان طبقه است و دولت همان حزب. پس در این مدل مثلا اگر ٩٠% اقتصاد دولتی شده باشد طبعا اقتصاد سوسیالیستی غلبه کرده است. این ادعا اما از چند جنبه دیگر هم دارای اهمیت است. اول این که پس خود استالین بر این باور بود که تا ١٩٣٦ در دوران گذاربودند. جالب است كه عده ای به اتكا او بگویند دوران گذار همان سوسیالیزم است. نكته دوم این كه عده ای همان زمان می پرسند قرار است در سوسیالیسم نه طبقه باشد نه دولت، اما در جامعه ما دولتی به این قدرت مندی هست. چگونه این جامعه می تواند سوسیالیستی باشد؟ از این سئوال به بعد آکادمی مارکسیسم لنینیسم مسکو دست به کار می شود، تا عامدانه و آگاهانه این اغتشاش فکری را دامن بزند و استالین را از مخمصه ای که درآن گیر کرده بود رها کند. به همین منظور تئوری انتقال ماركس را مخدوش می کنند. از طرفی پذیرفته می شود كه دست كم ٢٠ سال لازم بود تا انتقال كامل شود و از طرف دیگر همان جامعه انتقالی به زور سرنیزه سوسیالیزم نامیده می شود. واز این مسخره تر این تز كه بعدها پیروانش از خود در آوردند كه سوسیالیزم را می توان در یك كشور ساخت اما كمونیزم را نمی توان. سوسیالیزم هم البته همان دیكتاتوری استالینی بود. کل گیجی جنبش چپ در سطح جهانی در باره دوران انتقال ریشه در همین مباحثات دارد. از آن جا كه بخش عمده چپ ایران نیز مارکسیسم را چه مستقیم و چه غیر مستقیم از همین آکادمی استالینی فرا گرفته این گیج سری در مورد تئوری انتقال را از همین طریق به ارث برده است. بنابراین آن طور که شما گفتید جالب است حالا در سال ٢٠٠٧ یک جریان فدایی كه در عمل از این جریان جداست در سطح نظری می آید و همین حرف را تكرار میكند. اما، شاید با این زمینه تاریخی تعجبی نداشته باشد.


 


 

صادق افروز : حالا پس از اینکه مشخصات دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم و تفاوت های آن را با سوسیالیسم به عنوان یک وجه تولید مشخص کردید و گفتید در سال های اول پس از انقلاب اکتبر در اقتصاد روسیه ما شاهد آن هستیم که سرمایه داری دولتی، سرمایه داری خصوصی و تولید سوسیالیستی در کنار هم حضور دارند. از تولید سوسیالیستی منظورم بخشی است که تحت کنترل کارگران است. می خواستم نظرتان را در مورد برخورد بلشویک ها با خرده بورژوازی، بخصوص دهقانان بیان کنید. آیا فکر می کنید گرفتن زمین از دهقانان کوچک اشتباه بود؟ یا یک ضرورت اقتصادی آنها را به این کار واداشت؟ و بعد سیاست نپ که برای جبران این افرلط صورت گرفت یک عقب نشینی بیش از اندازه نبود؟


 

تراب ثالث : در عمل، در تجربه انقلاب روسیه سه مسئله عمده وجود داشت که ویژگی این تجربه را در ارتباط با دوران انتقال مشخص می کند. یکی اینکه روسیه کشور بسیار عقب افتاده ای بود. در اغراق آمیزترین ارقام که از سوی بلشویک ها ارائه می شد، جمعیت كارگری روسیه را ١٠ ملیون نفر در ١٩١٧ تخمین می زدند. در همان زمان در روسیه حدود ١٢٠ ملیون دهقان وجود داشت که بخشی از آن هنوز در روابط سرواژ بسر می برد. بنا بر این بلشویک ها با یک کشور عقب افتاده سر و کار داشتند و برای حرکت به سمت سوسیالیسم می بایست نیروهای مولد را رشد بدهند و برای رشد نیاز به انباشت اولیه بود. بحثی که بین بلشویک ها مطرح بود این بود که این انباشت اولیه چگونه بدست می آید. این انباشت اولیه در آن سال های اول انقلاب به عنوان انباشت سوسیالیستی معروف شد. همان گونه که مارکس در توضیح دوران انتقال به سرمایه داری از مقوله انباشت اولیه سرمایه داری صحبت می کند، در بین بلشویک ها هم در همان سال های ١٩٢٠ ١٩٢١ بحث انباشت اولیه سوسیالیستی به شدت بالا می گیرد. یکی از تئوریسین های عمده ای که روی این موضوع کار می کرد پربروژنسکی بود که بعد ها به اپوزیسیون چپ و تروتسکی پیوست. پیشنهاد های مختلفی در این زمینه داده شد و من قصد ندارم این مباحثات را باز كنم اما پاسخ عمدتا مورد قبول همه متخصصین پاسخ پربرژنسكی بود که می گفت صنایع باید وسائل تولیدی مورد استفاده در بخش کشاورزی، مثل تراکتور و غیره را تولید کنند و در مبادله با بخش کشاورزی بخشی از محصول افزونه آن بخش را به بخش صنعت باز گردانند كه خود منبعی برای تامین رشد صنعتی بیشتر شود. عملا هیچ راه دیگری برای انباشت سوسیالیستی جلوی پای آنها نبود. این مساله امروزه برای ما هم مطرح است. باید یک تئوری روشن انباشت سوسیالیستی داشت. پس از تسخیر قدرت در یک کشور عقب افتاده، رشد برنامه ریزی شده نیروهای مولده را باید بر اساس چه الگویی سازمان داد؟ منبع اصلی انباشت اولیه سوسیالیستی كجاست؟ این یک مسئله کلیدی است که در مورد جامعه ایران نیز صدق می كند. اگرچه در مقام مقایسه وضع امروز ایران به مراتب از وضع روسیه در آن دوران بهتر است. ایران نفت دارد و قادر است بدون فروش هیچ كالای دیگری در بازار جهانی به ارز خارجی دسترسی یابد. در حالی که روسیه در آن زمان منبع ارزی عمده ای نداشت. ولی صورت مساله یكی است.


 

نكته دیگر این كه زمانی که انقلاب در روسیه رخ می دهد به یک معنی بورژوازی داخلی و بین المللی غافلگیر می شوند. كسی توقع نداشت كه بلشویك ها واقعا بتوانند به قدرت برسند. می دانید که انقلاب در پتروگراد و مسکو رخ می دهد و بعد گسترش پیدا می کند. اگر تز های آوریل را به یاد داشته باشید لنین در آنجا صرفا نمی گوید بلشویک ها چگونه می توانند قدرت را بگیرند بلكه نیز این كه چگونه می توانند آن را حفظ کنند. مسئله کلیدی این بود که اگر بلشویک ها قدرت را بگیرند آیا قادر به حفظ آن خواهند بود یا خیر. ولی به محض تسخیر قدرت جنگ داخلی آغاز شد. و آن چه عمل كرد بلشویك ها در بسیاری از حوزه ها را رقم زد همین مساله جنگ داخلی بود. بلشویك ها بقدری چند سال اول انقلاب با این مساله درگیر بودند كه بعدها در تئوری به نحوی اجتناب ناپذیری جنگ داخلی پس از انقلاب كارگری را تعمیم دادند. توگویی پس از هر انقلاب پرولتری باید یک جنگ داخلی آغاز شود. در حالی که الزاما این طور نیست و شرایط ویژه روسیه را نباید تعمیم داد.


 

با آغاز جنگ داخلی بلشویک ها بناچار برنامه اقتصادی خودشان را که در مورد دوران گذار تدارک دیده بودند کنار می گذارند و وارد دوره ای از اقدامات از بالا می شوند كه كمونیزم جنگی نامیده شده. به جای برنامه ریزی منطقی اقتصادی برای رشد بار آوری كار تصاحب نظامی محصول كار حلال همه مشكلات می شود. برنامه بلشویک ها از این به بعد عمدتا تبدیل شد به یك برنامه سیاسی برای حفظ قدرت. اگر کشاورزان به سفید ها می پیوستند بلشویک ها به منظور تنبیه، اموالشان را مصادره می کردند. در شهر ها و روستا ها این خلع ید از مالکیت خصوصی به طرزی غیر منطقی گسترش یافت. همان طور که قبلا اشاره شد اجتماعی کردن مستلزم درجه ای از تمرکز و تراکم در تولید است. مالكیت را نمی توان در تولید خرد و واحد های کوچک اجتماعی کرد . این منجر به ایجاد چنان بوروکراسی گل و گشادی خواهد شد که از کل این واحد ها بزرگتر خواهد شد . این سیاست نه تنها نیرو های مولده را رشد نمی دهد بلکه بخش مهمی از اضافه محصول را به جیب یک عده بوروکرات مفت خور می ریزد. اجتماعی کردن تولید در گام اول به معنی مداخله برنامه ریزی در تولید است. به جای هرج و مرج بازار عامل برنامه به محرك اصلی رشد تولیدی تبدیل می شود. این برنامه را اما نمی توان بر واحد های کوچک تحمیل کرد. ولی در دوره جنگ داخلی به دلیل فشار های سیاسی بلشویک ها از واحد های کوچک نیز خلع ید کردند. بلشویك ها عاقبت در جنگ داخلی پیروز می شوند اما این به قیمت تضعیف فیزیكی و سیاسی طبقه كارگر، رشد عظیم بوروكراسی دولتی، و اقتصاد آشفته ای كه حتی ابتدایی ترین مایحتاج جامعه را تامین نمی كرد، تمام شد. پس از جنگ داخلی به علت وخامت اوضاع بلشویک ها از این سیاست عقب نشینی می کنند. این دوره ای است که وضع اقتصادی به مراتب از زمان تزار بد تر شده است، فقر بیداد می كند. بیکاری وسیع است، در مناطقی قحطی هست، و شورش های مختلف بر پا می شد. بلشویک ها چاره ای جز عقب نشینی نداشتند.


 

و نكته مهم دیگر در تاریخ انقلاب روسیه این است كه به دلیل زیاده روی های دوران جنگ داخلی این عقب نشینی بیش از آن چیزی بود که می باید باشد. ابعاد این عقب نشینی بسیار وخیم بود . آنها نه تنها در حوزه گسترش مالكیت دولتی عقب نشستند بلکه سرمایه داری خصوصی را بویژه در بخش کشاورزی تشویق کردند. در بخشی از حوزه هایی كه لنین قبلا جزیی از بخش سوسیالیستی می نامید مدیریت به تكنوكرات ها منتقل شد، در كل تولید و توزیع كنترل مستقیم كارگری تضعیف شد، انحصار تجارت خارجی عملا از بین رفت و راه حتی برای مشارکت سرمایه داخلی و خارجی هموار شد. خود بلشویك ها به ابعاد این عقب نشینی واقف بودند اما آنها فکر می کردند این اقدامات برای حیات دولت کارگری ضروری است و در دوره بعدی پس از پشت سر گذاشتن مشکلات فعلی مجددا برنامه اصلی انتقال به سوسیالیسم در دستور روز قرار خواهد گرفت. آنها فکر می کردند قدرت واقعی دولتی در دست حزب انقلابی است و بنابراین می توانند این عقب نشینی را کنترل کنند.


 

در همین دوره مرگ لنین اتفاق می افتد و قدرت گیری جناح بوخارین- استالین و شكست جناح چپ. شعار "کولاک ها ثروتمند شوید" بوخارین متعلق به همین دوره است. این سیاست به شکل گیری یک لایه وسیعی از کولاک های ثروتمند منجر می شود که در واقع چند سال بعد خود قدرت دولتی را تهدید می كنند. در این دوره نظام تك حزبی مستقر می شود، خود حزب عملا در دست بوروكرات ها و تكنوكرات هاست، و ارگان های خود سازماندهی كارگری تماما از بین رفته اند. به اعتقاد من كم و بیش از این زمان به بعد می توان گفت دولت در روسیه ماهیت كارگری خود را از دست می دهد و دوران انتقال به سوسیالیزم خاتمه می یابد (انتقالی كه واقعا هنوز آغاز نشده بود).

در واكنش به این زیاده روی ها در اواخر دهه ٢٠ اشتراكی كردن اجباری جای شعار كولاك ها ثروتمند شوید را می گیرد. میلیون ها نفر را به زور به مناطق دیگر کوچ می دهند و مقاومت آنها را با قتل و کشتار در هم می شكنند. این جا نمی خواهم وارد این بحث بشوم که در این مقطع اسم این دولت را چه باید بگذاریم، به هر حال این دولت با هر اسمی که برایش بگذارید حمله بسیار گسترده ای را به خرده بورژوازی آغاز می كند و برنامه سریع صنعتی شدن را در دستور كار قرار می دهد. و تصور نشود كه این رشد صنعتی رشدی در خدمت سوسیالیزم بود. ١٢ ساعت كار روزانه در بسیاری واحدهای تولیدی رایج بود. رشد سریع بر اساس محاسبات و دستورات حسابرسان مركزی و در جهت تحقق آماری اهداف برنامه مركزی جای رشد مطلوب براساس تصمیمات خود تولیدكنندگان و در جهت افزایش بار آوری كار و كاهش ساعات كار را گرفت. خلاصه رشدی فرمایشی و از بالا و در جهت تقویت دولت جدید و بوروكراسی حاكم به جای رشد بر اساس نیازهای اجتماعی و در جهت تقویت خود مدیرت تولید كنندگان. امروزه اثبات شده است كه این نوع رشد صنعتی استالینی عاقبت رشدی است كه حتی از لحاظ اقتصادی نیز از سرمایه داری عقب افتاده تر است. افزایش دایمی فاصله بین سطح بارآوری كار در روسیه و كشورهای سرمایه داری نتیجه اجتناب ناپذیر این نوع رشد بود.


 

بعلاوه، كشاورزی روسیه تا به امروز از زیر ضربات آن اشتراكی كردن های اجباری بیرون نیامده است. در دوره انتقال اگر شما نتوانید واحد های کوچک را داوطلبانه به سوی سوسیالیسم جلب کنید، در واقع بازی را باخته اید. تجربه انقلاب روسیه اثبات كرد تنها شکلی که می توان دهقانان و خرده مالكان را به سوسیالیسم جلب کرد، داوطلبانه است. به زور سر نیزه و گرفتن لقمه نان از گلوی کسی نمی توان آدم سوسیالیست درست کرد. با این روش ها انتقال به سوسیالیسم به عکس آن تبدیل خواهد شد. به جای انسان های جدید سوسیالیست، ضد انقلاب را تقویت خواهد کرد. شما اگر در حال حاضر به کشور های اروپایی نگاهی بیندازید متوجه یک لایه بزرگ خرده بورژوازی می شوید. وجود این لایه بزرگ منطق اقتصادی ندارد. جامعه سرمایه داری نمی تواند به همان اندازه که تولید کنندگان مستقل را از وسایل تولید جدا میکند به همان اندازه برای آنها کار جدید ایجاد کند. و اگر دائما گسترش نیابد بیكاری مزمن ایجاد می كند. بنا بر این دائما در سرمایه داری گرایش به سمت بیکاری مزمن وجود دارد. البته بار آوری کار آنقدر بالا است که با بیمه و رقاه اجتماعی می توان این بحران را تخفیف داد. در کشور های پیشرفته تولید را می توان با 3/1 جمعیت هم انجام داد . طبیعی است كه در چنین اقتصادی بعضی ها با چنگ و دندان به وسائل خرد مالكیت خودشان بچسبند. مثلا چه منطقی وجود دارد که هنگامی كه یک كارگر نیمه ماهر در انگلیس می تواند روزی 200 لیر حقوق بگیرد، آدم ها بروند به جای كارگر شدن یک مغازه سیگار فروشی باز کنند و زن و بچه و دختر عمو و پسرخاله را به بیگاری بكشند كه تازه بخور نمیری در بیاورند. یعنی یک بخش وسیعی بدون دلیل و منطق اقتصادی بلكه به خاطر امنیت شغلی به وسائل خردشان چسبیده اند. این توده را پس از سرنگونی دولت بورژوا با برنامه ریزی اقتصادی منظمی خیلی راحت می توانیم داوطلبانه به سوی سوسیالیسم بکشانیم.


 

همان طور که در اوائل انقلاب برنامه بلشویک ها به جای اشتراکی کردن اجباری ایجاد تعاونی در روستا ها بود. بلشویک ها در کنار مزارع تعاونی، مزارع سوسیالیستی مدرن نیز براه انداختند. با این برنامه که در عمل به کشاورزان نشان دهند، این مدل بسیار بهتر است و آن ها را داوطلبانه به سمت خودشان جلب کنند. با یک رقابت سالم. که لنین آن را رقابت سوسیالیستی می نامید. با نشان دادن این که در این قسمت ها کار کمتر است، راحت تر است، و بارآوری تولید نیز بیشتر است. خود کشاورزان عضو این تعاونی ها داوطلبانه چنین تصمیمی را خواهند گرفت و به بخش های سوسیالیستی ملحق خواهند شد.


 

این عنصر انتقال داوطلبانه به اقتصاد سوسیالیستی از واحد های خرد، هم از نظر سیاسی و هم از نظر اقتصادی یکی از مسائل کلیدی انتقال است. برای اینکه سوسیالیزم شانس موفقیت داشته باشد، باید توده غیر پرولتر در سرنوشت این انتقال سهیم وشریک شود. دیکتاتوری پرولتاریا هرگز به این معنی نیست که ١٠٠% قدرت در دست پرولتاریا است. همانگونه که در دیکتاتوری بورژوایی ١٠٠% قدرت در دست بورژوازی نیست. بورژوازی دیگران را نیز به شکلی سهیم می کند. بهترین شکل انتقال به سوسیالیسم آن است که توده وسیع غیر پرولتری نیز خود را در قدرت سهیم ببیند. این یکی از مقولات کلیدی است که متاسفانه در جنبش چپ ما گم شده. ما در ایران نیز یک توده وسیع از لایه های خرده بورژوازی داریم. بعد از انقلاب ٥٧ گرایش به سمت افزایش آن نیز بوده است. این لایه ها را به زور سرنیزه نمی توان سوسیالیست کرد. از نظر اقتصادی نیز از رونق افتادن این بخش به نفع انباشت اولیه سوسیالیستی نیست. از دیدگاه انباشت سوسیالیستی بهتر است به آنها وام و وسائل تولید مدرن داده شود و سطح تولید بالا برود.


 

انتقال به سوسیالیسم یعنی رسیدن به جامعه ای که در آن دیگر کسی به خاطر فرار از گرسنگی مجبور به کار نیست. کار به خاطر اجبار اقتصادی نیست بلکه معرف علاقه انسان به فعالیت خلاق است. انسان ها داوطلبانه کار می كنند، از کارشان لذت می برند و از خود بیگانگی از میان رفته است. رسیدن به چنین مرحله ای بدون عنصر مشارکت غیر ممكن است. این نیز برای انتقال کلیدی است. متاسفانه رهبران بلشویک حتی قبل از دوران استالین آن چنان به این مساله توجه نکردند. در دوران استالین ضرورت این مشاركت حتی در حد تئوریك نیز نفی شد. بر طبق نظر جدید. "مردم" نمی فهمند و فقط حزب معرف عنصر شعور در جامعه است. اما ناگفته نماند علیرغم آن که بلشویک ها كلا به اهمیت مشارکت در دوران گذار کم بها دادند. معذالک یک تفاوت اساسی بین در ک آن ها و درک استالین وجود داشت. یکی کم بها می داد و شرایط سخت زمان اجازه نداد كه بهتر درك كنند، در صورتی كه دیگری اصلا ضرورت آن را نفی می کندو دیکتاتوری حزبی را تئوریزه می نماید. .

پس به طور خلاصه باید به چند نکته کلیدی در این زمینه تاكید کرد:


 

اول این كه یک برنامه ریزی منطقی اقصادی در جهان امروزه نمی تواند به دور کشور حصار بکشد و نسبت به اقتصاد جهانی بی تفاوت باشد. باید محصولاتی در بازار جهانی بفروش برساند تا با استفاده از ارز حاصله از آن محصولات لازم برای رشد صنعتی خود را خریداری كند. مطلوب ترین میزان رشد الزاما نه با دولتی كردن سریع و نه با اشتراكی كردن اجباری حاصل می شود. رشد مطلوب آن است كه بار آوری كار را افزایش دهد، ساعات كار را كم كند و مشاركت تولید كنندگان در برنامه ریزی، كنترل بر تولید و توزیع و مدیریت در واحدها را میسر تر سازد.


 

دیگر این كه توده وسیع خرده بورژوازی، چه شهری و چه روستایی را باید داوطلبانه و با منطق اقتصادی به اقتصاد سوسیالیستی جلب كرد و شکل اعمال قدرت و نهاد هایی که مجریان آن هستند باید همه مردم را در سرنوشت انتقال سهیم سازند.


 

از نظر من اپوزیسیون چپ هم از اشتباه بری نبود. بالاخره آنها هم از دل بلشویک ها و شرایط روسیه بیرون آمده بودند. همان بی توجهی به اصل مشارکت، همان بی توجهی به مسئله توافق داوطلبانه به جای توسل به زور و همان بی توجهی به برنامه ریزی منطقی اقتصادی به جای شعار در بین اپوزیسیون چپ هم دیده می شود. ولی اپوزیسیون چپ با اینکه خود در این اشتباهات در دوره ١٩٢٤-١٩١٧ سهیم بود لااقل به این اشتباهات پی برد و در داخل حزب به ضرورت برش از این روش و تصحیح خط مشی دولت كارگری پافشاری می كرد. اپوزیسیون چپ باعث شد مباحثی چون انباشت اولیه سوسیالیستی. اشتراکی کردن داوطلبانه و مسئله ضرورت دمکراسی در دوران انتقال دوباره احیا شوند. اگر امروزه در سطح جهانی جریاناتی هستند که به اهمیت این مسائل واقف اند همه را مدیون همان تلاش های اپوزیسیون چپ هستیم. متاسفانه بین الملل چهارم كه از دل آن بیرون آمد. خود در این زمینه دست آورد قابل توجهی نداشته است. خود من هم به همین دلیل از این جریان بیرون آمدم. اما سهم اپوزیسیون چپ در رابطه با تمرکز مجدد سوسیالیزم روی این مسائل کلیدی را نباید فراموش کرد. از جمله مهمترین دست آورد های تئوریک این دوران نقدشان از تئوری سوسیالیسم در یک کشور است که بعدها دیدیم ریشه بسیاری از مشکلات بود. علیرغم همه این ها من فکر می کنم هنوز روی تئوری دوره انتقال کار اساسی و مهمی انجام نگرفته است. هنوز بر سر خیلی از مسائل در دوره انتقال اغتشاش وجود دارد. هنوز اگر شاخ و برگ مواضع رایج را كنار بزنید عاقبت چیزی جز همان دیكتاتوری حزبی به عنوان الگوی اصلی دیكتاتوری پرولتاریا پیدا نخواهید كرد.


 

مثلا در مورد انقلاب ایران، فرض کنیم فردا انقلاب شود و طبقه کارگر فدرت را به دست بگیرد. خوب حالا با بقیه می خواهیم چه کنیم؟ به عبارت ساده، آیا شورای كارگران مثلا تهران برای مغازه داران تصمیم می گیرد یا خود مغازه داران هم حق وحقوقی دارند؟ اگر دارند کجا باید بروند و از این حق و حقوق خود دفاع کنند؟ قانون اساسی دوران گذار كدام نهادها را برای توده غیر پرولتری در نظر گرفته است كه از طریق شان بتوانند سهم خود را در دوران انتقال ادا کنند ؟ جواب های بسیار مضحکی شنیده می شود. عده ای می گوید خوب این كه كاری ندارد همه را به شورا ها می آوریم! شوراهای مردمی می سازیم! اما این در واقع یعنی شورا ها را كه قرار است ستون فقرات دولت جدید كارگری باشند، به نوعی كاریكاتور مجلس بورژوایی تبدیل می کنیم. باید از ایشان پرسید وقتی همه را می آورید در شورا ها آن وقت دبکتاتوری پرولتاریا چگونه اعمال خواهد شد؟ چه پاسخی جز حزب می توانند بدهند؟ پشت این " مردم" در واقع همان نظام تك حزبی خوابیده است. شكل بزك شده ای از همان پاسخ كهنه استالینیستی. آنها مسئله را حتی راحت تر كرده بودند. از کل بورژوازی و خرده بورژوازی رسما خلع ید حقوقی و اقتصادی می كنیم و در سطح خود طبقه كارگر نیز فقط آن كارگری لیاقت كارگر نامیدن دارد كه نقدا عضو حزب ما باشد.


 

این مدل ها نمی توانند انسان ها را داوطلبانه به ضرورت انتقال به سوسیالیسم متقاعد سازند. به همین دلیل به اعتقاد من امروزه شکل دولت در دوران انتقال به عنوان یک مسئله کلیدی در سطح كل جنبش جهانی مطرح است. ولی هنوز چپ بین المللی حتی یک مدل قابل قبول ارائه نداده است که بر اساس آن بتوان به شكل گیری توافقی دارای اعتبار در سطح بین المللی امیدوار بود . دیگر زمان مارکس نیست که بگوییم توده ها باید انقلاب کنندو بعد ببینیم آنها در عمل چه می سازند. ما همین الان قادر به نظر دادن هستیم .این همه مدل داشته ایم . مدل روسیه، مدل جین ، مدل اروپای شرقی و مدل کوبا. امروز نمی توانید بگوئید ما نمی دانیم شکل دولت چه باید باشد.


 

به نظر من بعد از انقلاب و تسخیر قدرت توسط شوراهای کارگری باید یک مجلس موسسان فراخوانده شود كه همه توده ها. بدون استثنا. بتوانند در باره شکل حكومت. نهادهای قدرت و بطوركلی قانون اساسی دوران گذار بحث کند، ونظر بدهند و تصمیم بگیرند. خلاصه این كه، پاسخ به این سئوال که چگونه می توان در چارچوب حفظ دیكتاتوری پرولتاریا سایر توده ها را در سرنوشت انتقال سهیم كرد، در جنبش ما مفقود است. ترتسکیست ها كه در این مورد کار زیادی نکرده اند و بقیه نیز اساسا اعتقادی به آن ندارند. بی دلیل نیست كه در چنین شرایطی مدل سوسیال دمکراتیك محبوب شود. دولت كارگری نیز به چیزی شبیه دولت بورژوا پارلمانتاریست كاهش می یابد که در بهترین حالتش نوعی از همان سیستم نمایندگی است كه مردم رای می دهند و حزبی را بر مسند قدرت می گذارند. این اما مدل دولت کارگری دوران گذار نیست. این مدل دقیقا به درد طبقه ای می خورد كه خواهان حذف توده ها از حوزه های تصمیمات جدی است. اگر دولت کارگری در دوران گذار قرار است ابزار گسترش مالکیت اجتماعی باشد پس باید بنیادا شکلی مشاركتی به خود بگیرد تا یك سیستم نمایندگی بورژوایی. متاسفانه هنوز بحث آن چنانی در سطح بین المللی در مورد این گونه مسائل صورت نگرفته است. در چپ ایران که حتی صورت مسئله را نیز از برنامه خود پاک کرده اند. اما کلیدی ترین مسئله برنامه کمونیستی برای دوران آینده و کلیدی ترین مسئله برای احیای مجدد سوسیالیسم در صحنه بین المللی پاسخ به این سوال است که شکل دولت در دوران انتقال چگونه است؟ ابعاد قدرت و حدود و ثغور قدرت چیست؟ در ضمن پاسخ به این سئوال از جمله راه هایی است که ما می توانیم با بحران اعتبار سوسیالیسم مبارزه کنیم. یعنی ارائه مدل روشنی از دولت در دوران انتقال.


 

صادق افروز : به نظرتان چه اسمی برای نامیدن دولت این دوران مناسب تر است ؟


 

تراب ثالث : اسم بیشتر ریشه در فرهنگ دارد . یک پدیده علمی نیست . اما به شرطی که اغتشاش ایجاد نكند. مثلا، اسامی عجیب و غریبی چون دولت سوسیالیستی ایران یا دولت کمونیستی خلق خاور میانه!!! واقعیت این است كه هر چه واقعی تر باشد بهتر است. در این ارتباط من تا كنون اسمی بهتر از آنچه بلشویک ها انتخاب کردند سراغ ندارم. اسمی كه هر چند در عمل پیاده نشد ولی در سطح نظر و هدف معرف برنامه دوران گذار بود. جمهوری فدراتیو سوسیالیستی شورائی یا اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی. یعنی شكل جمهوری. نهادهای قدرت شوراها، رابطه جمهوری ها فدراتیو و هدف مجموعه سوسیالیزم. به هر حال همان طور که گفتم اسم چندان مهم نیست و همین كه امروز بین ما نیز رایج شده یعنی جمهوری شورایی بیان کننده شکل اصلی نهاد های قدرت سیاسی این دوران است.


 

پایان بخش اول


 


 

توضیح


 

این مصاحبه حاوی مسائل مهم تئوریک است که رفیق تراب با احاطه کامل در مورد آنها سخن می گوید . هرکدام از این مقولات می تواند موضوع بحث طولانی تری بشود . در زیر به طور فهرست به این مقولات اشاره می کنم:

 

انقلاب

انقلاب اجتماعی

انقلاب سیاسی

تئوری دوران گذار یا انتقال

فئودالیسم

سرواژ

نقش نیروی در یایی در گسترش مناسبات کالایی

وجوه مختلف وجه تولید

وجه تولید به بلوغ رسیده

انقلاب بورژوا دمکراتیک

انقلاب سوسیالیستی

دیکتاتوری پرولتاریا

انباشت اولیه سرمایه داری

انباشت اولیه سوسیالیستی

نپ

کمونیسم جنگی

اپوزیسیون چپ

سرمایه داری دولتی

انترناسیونال دوم

انترناسیونال سوم

انترناسیونال چهارم

مجلس موسسان

تز های آوریل

تئوریزه کردن جنگ داخلی پس از انقلاب پرولتری

مدل دولت انتقال

سوسیالیسم در یک کشور

آکادمی م-ل مسکو چگونه به اغتشاش فکری دامن زد

کولاک

شورش کرونشتات

جمهوری شورایی

پارلمانتاریسم

اقتصاد اتحاد شوروی در سال های اول پس از انقلاب

ادعای عجیب استالین در ١٩٣٦

دلائل گیج سری چپ های ایران

مقایسه اقتصاد امروز ایران با شوروی دهه ١٩٢٠

سرمایه داری دولتی


 


 

فهرست اسامی :


 

مارکس

انگلس

بوخارین

تروتسکی

استالین

پرابرژنسکی

لنین

کرامول

سن سیمون

رابرت اوون

هال دریپر


 


 

صادق افروز

ژوییه ٢٠٠٧


 

شوروی: سرمایه داری دولتی  یا  دولت کارگری منحط 

ادامه بحث مسائل دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم (بخش دوم) 

مصاحبه صادق افروز با تراب ثالث